ورژن صفر

مرگ شاعر

ارسال‌شده در عمومی توسط The Alien در می 29, 2008

و ستاره ها هم به دنبالت نيامدند
به که بگويم که رفته ای
جای لبخندهايت بر صخره های خاطراتم مانده
به که بگويم که رفته ای
تو دنباله ی دشت پهناور دستانت بودی
ابرهای کلامت هنوز بوی باران ميدهند
با که بگويم که رفته ای
زنگ در هم بوی اتاق عمل ميدهد
و سردخانه تنها کناميست که من
در آن به ديدارت آمدم
با که بگويم که رفته ای
زين پس من عروج صد ساله ی خويشم در پس يک ديوار خاموش
و تو نگفته بودی که
بعد از تو با که بگویم
که رفته ای

آخر نوشت: این را من نگفته ام ، اما برای من گفته اند. با خواهش از من و خواهش و اکراه از او.
آخر این روزها قصد مردن دارم.

یک پاسخ

با استفاده از RSS در دیدگاه‌ها مشترک شوید.

  1. ن said, on ژوئن 12, 2008 at 3:39 ق.ظ

    گاهی دلم برای خوبیهایت تنگ میشود
    و این گناه کمی نیست

    ☻☻☻☻☻ ☻
    ☻☻☻☻☻☻☻ ☻
                   ☻ ☻ ☻☻☻
                 ☻       ☻ ☻ ☻   ☻
                 ☻☻☻☻ ☻ ☻☻☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻
         ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻
    ☻☻ ☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻


پاسخ دهید