مرگ شاعر
و ستاره ها هم به دنبالت نيامدند
به که بگويم که رفته ای
جای لبخندهايت بر صخره های خاطراتم مانده
به که بگويم که رفته ای
تو دنباله ی دشت پهناور دستانت بودی
ابرهای کلامت هنوز بوی باران ميدهند
با که بگويم که رفته ای
زنگ در هم بوی اتاق عمل ميدهد
و سردخانه تنها کناميست که من
در آن به ديدارت آمدم
با که بگويم که رفته ای
زين پس من عروج صد ساله ی خويشم در پس يک ديوار خاموش
و تو نگفته بودی که
بعد از تو با که بگویم
که رفته ای
آخر نوشت: این را من نگفته ام ، اما برای من گفته اند. با خواهش از من و خواهش و اکراه از او.
آخر این روزها قصد مردن دارم.
گاهی دلم برای خوبیهایت تنگ میشود
و این گناه کمی نیست
☻☻☻☻☻ ☻
☻☻☻☻☻☻☻ ☻
☻ ☻ ☻☻☻
☻ ☻ ☻ ☻ ☻
☻☻☻☻ ☻ ☻☻☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻
☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻ ☻
☻☻ ☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻