گاهی از نوشتن …
اول نوشت : خیلی وقت است اینجا ننوشته رها شده . بی دلیلی هایی کماکان موجود هست همانند سابق.
چیزهایی که این روزها بر آن تمرکز کرده ام چون گذشته “هیچ چیز” هست. وبنا به همین تمرکزات هست که اینجا کم نبشته است.
راستش سال ها ست که اینگونه است احوالات من.
وبلاگستان پارسی هم هر روز بدتر میشود. فعالانی که دیروز جوان بودند و امروز باید خرج یک زندگی را متحمل شوند.
در این میان دکترهای بیکار هم حتی کمتر می نویسند.
آن یکی که پس از تبخیر وبلاگش کم می نویسد و البته تلخ.
و آن یکی هم در عنفوان جوانی انگار انگشتانش از تایپ کردن خسته.
این روزها حتی از علایقم فاصله ی بسیار گرفته ام. دیگر برای خریدن مجله و روزنامه بیش از حد خسیس و شاید تا حدی کم علاقه شده ام. دیگر نمی توانم مقالات مهندس خوش تیپ را بخوانم.
حتی از دنیای سایبر هم می خواهم فاصله بگیرم.
آخر …
متنفر شده ام از دیجیتالیزم ، از دروغ هایی که آدمها در این دنیا ساخته اند. خیال می کردم که دنیای سایبری که ساخته ام برای خود ، دنیای جدیدی است که می توانستم داشته باشم. دنیایی که من در آن هم خود بودم و هم خود.
روزهایی که بر بلاگستان پارسی می گذرد ، خنده آور است.
سال ها پیش ( نه چندان دور ، خیلی دور – خیلی نزدیک ) برای گریز از یکنواختی و شاید یک تقلید ساده از آن طرف ها ، چیزی ساخت به نام ” بازی وبلاگ ها ” ، اما فارغ از این که این ترفند ، تنها کلک مرغابی است.
شاهد آن هستیم که این بازی ها شیوع دوچندان پیدا کرده و چه مسخره و تنفرآمیز شده اند.
هر روز یک بازی. یک بازی برای بازی شدن.
چندی پیش بازی ” آرزوهای گیکی ” را شاهد بودیم.
ارزوهای گیکی من شاید تلفیقی از ” کامیار ، حسن ، علیرضا و امیر “بود ، بااین حال آرزوهایم را بیشتر با امیر می بینم. نه به آن دلایلی که او گفته است ، بلکه بنابر تنفری است که از فضای سایبری که یک روز عاشق آن بودم دارم.
دنیای مسخره ای که همینطور فاصله می اندازد بین آدمهایی که یک روز می شناختیمشان و دور میکند از حس دست دوستی که به تازگی در های فایو و اورکات پیدا کرده ایم.
من فردی به شدت غیر اجتماعی ام و این حرفها شاید کمی به نظر خنده آور باشد برای کسی که از اجتماعی صحبت می کند که خود از آن گریزان است.
کامیار هم دیگر کم کار شده ، برخلاف گناهکار که پرکاریش مرا متعجب کرده ( البته چندان پرکار نشده ، این را نسبت به سابق گفتم ).
البته کماکان به آقای اولد فشن سر می زنم ، نگاهش به دنیای اطراف ( و بالخصوص تبلیغات و نه تنها این بل به همه چیز ) فوق العاده است. زیبا ، ظریف و شگفت انگیز.
به دوستان دیگر هم سر می زنم ، شاعری که شعر هایش را انگار من گفته ام ، انگار شعرهایش من و من شعرهایش هستم.
شاعری که زیاد شعر نمگوید و …
این روزها گاهی با اینها و گاهی با آنها سر می کنم.
وبلاگ درزدهایی که در کپ نبشت گاهی کم می اورند ، خنده آور است. ( به احترام اعتقاداتی که در سایبر دارم نامی نمی برم )
به هر حال روزهای من اینگونه سر نمی شود.
این روزها ، کارهای مهمی انجام می دهم : می خوابم ، راه می روم ، گاهی هیز می شوم و دوباره می خوابم ؛ انگار دنیایی است رویایی.
دورترها نمی روم.
بنشین و تماشا کن.
تماشا کن ، تماشایی ترین چشمانی که به دور دست ترین نقطه ی ذهنت زل زده اند.
با …
با خود باشید.
آخر نوشت: از همه چیز ، بی ربط نوشتن ، گاهی اختلالات مرا بر می تابد.
آخر من یک ” روانپریش ” هستم. ساده بگذرید.